خوب امروز هم با هزاران بار تلاش بالاخره وبلاگ باز شد
دوستان عزیزم بازم ممنونم از تک تک شما و خوش قلبیهاتون .
توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد.از روز اول جنگ و لحظات پر از استرس و دخترها که توی خوابگاه بودن و زدن پایگاهها که کنار خوابگاه اونها بود و ترس ها و اشک ها و بچه های جنگ ندیده ما که این هم تجربه کردن .پروسه برگشتن اونها خودش یه پست جداگونه هست اینکه ما از اینجا حرکت کردیم به سمت اونها و پرواز پهبادها بالا سرمون و صدای انفجار و ترافیک و البته مردم شجاع جنوب که هر چه از نجابتشون بگم کمه که توی اون شرایط شجاع بودن و صبور و قوت قلب همدیگه .من و همسر و دختر کوچیکه یه طرف اون دوتا دختر یه طرف دیگه صداهای مهیب و...ترس دلهره توسل اشک باز هم داداش دست ودلباز به دادم رسید اون توی شهر اونها بود گفت داخل شهر ترافیکه شما برگردید من خودم دخترا رو میارم خدا خیزش بده که مسچیر ۵دقیقه ای رو یک ساعت ونیم طی کرد و دخترا رو برگردوند . و ما از مسیر دیگه برگشتیم و چند ساعت بعد همدیگه رو دیدیم آخ خدایا صبری بی نهایت بده به دل مادران مینابی و....
شناورهای داداش رو هم زدن و تا امروز گرفتاره وچقدر ملوان از نان خوردن افتادن
صداهای مهیب انفجار در شب و روز در یه شهر کوچک ساحلی با گریه کوچکترها و اضطراب ها و استرس ها ،وطن فروشانی که گرا میدادن و هر روز نقطه ای هدف قرار میگرفت
بگذریم من برای گذر این روزها یه روتین گذاشتم هر روز با شنیدن دعای عهد و زیارت عاشورا و ترجمه فارسی صوتی قرآن با اپلیکیشن قرآن خواندنی کمی آرام میگرفتم و شروع میکردم هر روز یه قسمت کوچک از خونه رو مرتب کردن ،آب دادن گل ها ،با بیلچه به جان باغچه می افتادم و زیر لب دعا میکردم که خدایا همه امور در دست توست .آنقدر آن روزها به مرگ نزدیک بودم که لحظه لحظه اش را زندگی میکردم و زندگی یعنی هی خبر چک کن هر ۱۵دقیقه یکبار ناخودآگاه بیدار میشدم خبرها رو چک میکردم .بیرون نمیشد رفت ناامن ترین جای ممکن ساحل بود که قبلا تنها مامن ما آنجا بود .با هر صدای انفجار همه مون به منزل بابا پناه میبردیم که هر اتفاقی بیفته همه کنار هم باشیم به مادر غبطه میخوردم که متوجه نمیشد .خدا رو شکر
از حوصله خارج هست شاید مجالی بود بعدها نوشتم .
در پناه خدا آرام باشید.