۱-بعد از آن جنگ خیلی چیزها تغییر کرده که تا به روال قبل برگرده شاید سالها طول بکشه ،دست ودلم به وبلاگ اومدن نمیره ولی اومدم بنویسم تا هرجایی که توانش بود.
۲-توی این مدت با کتاب کاغذی دوباره آشتی کردم از وقتی طاقچه رو نصب کرده بودم سمت کتاب واقعی نمیرفتم خیلی اتفاقی کتاب علاالدین جهانسوز آخرین خونخواه غور رو خونه بابا دیدم و شب تاصبح تمومش کردم به قول آبجی کتاب خوندن جنبه میخواد تو خیلی بی جنبه ای ،تا تموم نشد خواب به چشمم نیومد .کتاب سال بلوا رو هم خوندم مطالبش برام سنگین بود تاریخ این مملکت و سختی ها و دشواری ها و تکرار مکررات و...
۳-توی این دوره دوبار سخت بیمار شدم که راهی بیمارستان شدم یه بار بخاطر کم خونی شدید و بار دیگر عفونت شدید کلیه ها ،کلا خودم رو از یاد برده بودم اونقدر لاجون و ضعیف شدم که حتی در شیفتهای خودم نمیتونستم از مادر خوب مراقبت کنم همراهی دوتا آبجی کوچیکه ها بسیار کمک حالم شد حواسشون به مادر بود و به من ،داداش برام جگر فرستاد هم خام و هم پخته ،زندگی با همین محبتها جاری میشه و میل به بقا تقویت میشه و....
۴-ابجی بزرگه یه مدت بخاطر مراقبت از دخترش که نی نی ذار شده بود نبود جور نبودنش رو آبجی های کوچکتر کشیدند و خدا رو هزار بار شکر آنقدر قشنگ مراقبت کردن که حال مادر بسیار بهتره الحمدولله میتونه روی ویلچر بشینه میشه تک نفره حمومش داد روتین مراقبت عالی شده بود تغذیه اش بسیار منظم شده خدا رو هزار بار شکر عین یه ملکه از مادر مراقبت کردن ،خدا حفظشون کنه که از جونشون مایه گذاشتن
۵-توی این دوره اسمشو نبر خیلی هم مرگهای ناگهانی در فامیل و شهر اتفاق افتاد شهر کوچیکه و همه یا فامیل و دوست هستند یا همسایه و..و حالب اینکه ازدواج هم داره زیاد میشه تو فامیل یهووو بخت نوه های عموها باز شده و پشت سر هم خبر ازدواج میاد خدا رو هزار بار شکر
۷-انقدر تجربه مون و آزمون خطا روی مامان انجام دادیم که میتونیم مرکز مشاوره بررسی مشکلات سالمندان راه بندازیم خصوصا در مورد تغذیه ،غذا دادن به مادر که با سرنگ و دادن ۵سی سی آب طی یک ساعت با همت همه به یه فرایند راحت تری تبدیل شده و الان میشه یه بشقاب غذا در عرض ۱۵دقیقه به مادر داد رژیمش هم شامل ژله ،میکس سوپ و مرغ و سبزیجات ،روزی سه بار آب سیب و آب هویج با کمی بستنی ،مخلوط برنج و بادام پوست کنده میکس شده با سرلاک و دادن مرتب آب با عرق بیدمشک یا کاسنی هست با این روال تونستیم حرارت بدن مادر رو پایین نگه داریم چون مرتب تب میکرد تعویضش هم روزی ۴بار هست داداش کوچیکه هر روز بعد نماز صبح میاد کمک هر کی که شیفت هست واقعا بی منت خدمت میکنه خدا حفظش،کنه
۸-،شناورهای منطقه ما خیلی هاشون آسیب دیدن و مردم بیشماری از نون خوردن افتادن و ضرر تعمیر شناور هم قوزبالا قوز شده دو تا داداش ها توی این ۴ماه عملا بیکار و پرکار بودن بیکار از نظر اینکه شناورشون رو زدن و پرکار چون درحال تعمیر هستن خدا کمکشون کنه چون واقعا بار مالی هزینه های مادر بیشتر روی دوش اونها بود هر چند اصلا نذاشتن کم و کسری باشه و خیلی ریلکس مدیریت کردن این هم هدیه اون مردک ناجی ایران بود .یه بار هم اسکله رو زدن داداش دست ودلباز اونجا بود و کمک خدا بود اتفاقی براش نیفتاد .
۹- چند تا مکان توی شهر که مورد اصابت قرار گرفته و با خاک یکسان شده و موج انفجار تا شعاع چند متری همه جا رو دستخوش ویرانی کرده و کشته شدن ها و....هر وقت از اونجا رد میشیم انگار بار اول هست و هر بار طعم تلخ اون روزها و.....
۱۰-بعد از اون روزها حالا هر بار که صبح با آرامش بیدار میشم بدون سروصدا بدون دلهره لبخند میزنم و به رمین به آسمون به درخت تو حیاط به حتی مارمولک چندش کتار جعبه برق ،گاهی همین معمولی ها میشه آرزو، اینکه در روزهای معمولی به نداشته ها فکر میکنیم و در روزهای سخت در آرزوی روزهای معمولی حسرت میکشیم
سعی میکنم بیام بنویسم اما اگر دیر به دیر میام ببخشید زندگی رو دوست دارم و واقعا زمان برای من روی دور تند در گذر هست امشب یه ریسه لامپکوچولو رو که ۵سال پیش خریده بودم بالاخره به تاج تختخواب وصل کردم ذوقش کردم از سر ذوق اون اومدم اینجا دوباره نوشتم .
برای همه مردمان جهان آرزوی صلح وآرامش میکنم آرزوی اسایش و راحتی آرزوی اینکه هیچ دلی غمگین نباشه آرزوی اینکه آرامش وآسایش و راحتی واسه همه باشه آرزوی اینکه بنی آدم اعضای یک پیکرند و..آرزوی اینکه در هر شرایطی انسان باشیم
آرزوی اینکه بچه ها در همه جای دنیا جانشون به یه اندازه مهم باشه و دنیا محل امنی باشه واسه همه انشاالله
در پناه دوست شاد باشید.