آبجی سومی مامان رو آورده خونه خودش، که با هم توی یه کوچه ایم منم مدام در رفت و آمدم وقت نمیشه بیام بنویسم بعدا کامنتها رو جواب میدم .
آبجی سومی مامان رو آورده خونه خودش، که با هم توی یه کوچه ایم منم مدام در رفت و آمدم وقت نمیشه بیام بنویسم بعدا کامنتها رو جواب میدم .
یه کامنت از عزیزی که فقط خدا میدونه چقدر برام مهمه اومد که واقعا حضورش رو بسیار دوست دارم و خدا رو بابت بودنشون هزاران بار شاکرم کامنتهاشون بوی خدا میده آرام بخش و انرژی بخش
"یه دورانی مادرها برای بچه هاشون مادری می کنند و یه زمانی میرسه که بچه ها برای مادرها مادر میشن و این زیباترین اتفاق این دنیاست ..."
بازم ممنون که بهم سر میزنید
قرار بود دو تا داداشام با خواهرزاده و پسرخاله برن پیاده روی ،یعنی یه ماشین الان که خواستن برن شدن ۴تا ماشین و ۲۰نفر همه یهویی دلشون خواست از بچه چهار ساله تا داداش بزرگه ،سفر بسیار سختی هست انشاالله که آسون بگذره بهشون هوا گرمه و شرایط جنگی و مرز شلمچه و...
موقع خداحافظی داشتن حلالیت میطلبیدن به شوخی گفتم مواظب خودتون باشید اگه شهید بشید ما میشیم خانواده مولتی شهید .
یهویی همشون رفتن شهر خالی شد خدا پشت و پناهشون باشه .سفرشون بی خطر باشه.
در پناه خدای مهربون شاد باشید.
"همه فامیل جمع بودن ،نمیدونم چه خبر بود اما هر چه بود مربوط به یکی از دختر عمه ها بود بنام شیرین ،براش اتفاقی افتاده بود .عمه ام داشت از مراسم خارج میشد برگشت بهم گفت حواستون به شیرین باشه تنهاش نزارید .گفتم خوب عمه چند وقت پیشش بمونید تا کمی زمان بگذره و حالش بهتر بشه گفت ما گرفتاریم و بعد رفت توی اتاقی که بقیه عمه ها اونجا بودند ومن تو دلم گفتم چه گرفتاری ؟؟خوب دخترت مهمتره بقیه اش هم یادم نمونده "
این خواب رو چند روز پیش دیدم عمه ام بیش از ده ساله فوت کرده و من یادم نمیاد بعد فوتش خوابش رو دیده باشم .شب که اومدم خونه بابام خواهر بزرگم پیش مامان بود خواهر بزرگم با همه فامیل مراوده داره چون خانه دار بوده و از طرفی عروس عمه دیگرم شده ارتباط بیشتری داره ازش پرسیدم تو از دخترهای عمه م خبر داری ؟گفت :چطور ؟خوابم رو براش تعریف کردم.
گفت یکی از دختراش دیروز اومده بود پیش مادر و گفت که خواهرش که تنها زندگی میکنه بصورت ناگهانی حالش بد میشه وحس میکنه نمیتونه حرکت کنه به برادرزاده هاش زنگ میزنه اونا تا میان هر چی زنگ در زده بودن جواب نداده در رو میشکنند و میرن تا ایشون بیهوش افتاده بنده خدا سکته کرده بود و البته قند خون هم داشت و چند روز بیمارستان بستری بوده و الان تو خونه افتاده و دخترش میره ازش مراقبت میکنه.
نمیدونم چرا این خواب رو دیدم شاید هفته پیش که رفتم به بابا سر زدم تو دلم گفتم واقعا مرده ها از ما خبر دارن؟ و ....و عمه بنده خدا چرا اومد تو خواب من .البته من واقعا ارتباط عاطفی زیادی با عمه هام داشتم بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند.و مامانم هم خیلی دوستشون داشت وقتی مهمون ما میشدن انگار عید بود خونمون روحشون شاد باشه.
قراره با آبجی بزرگه بریم به شیرین سر بزنیم .
مامان در خواب نازه عین یه طفل معصوم بی زبون تا ماماناتون حرف میزنن صداشون ضبط کنید وقتی زیاد میپرسن توی ذوقشون نزنید .اگه متوجه حواس پرتی و فراموشی شون شدید حتما اول از پزشک بخواید کلیه آزمایشات رو براشون بنویسه چون ممکنه کمبود یه ماده باعث شده باشه به این مشکل بخورند اگه براشون داروی آلزایمر تجویز شد حتما حتما پله پله برید جلو چون برخی داروها عوارض بسیار بدی دارند و ممکنه علائم رو زیادتر کنند و روزهای سخت تری پیش رو باشه.
داروهای آلزایمر به مادرم نساخت هر چند دوری راه و نبود امکانات هم مزید علت شد اما من مادر رو پیش ۴تا متخصص مغز واعصاب بردم و مرتب داروها عوض شد اما به هرحال بدن مادرم به دا روها واکنش بسیار بدی داد و مادر روان پریش تر شد که طبق دستور خود پزشک داروها قطع شد برای اینکه اثر داروها پاک بشه از یه پزشک متخصص طب سنتی مشاوره گرفتم و حداقل دوماه طول کشید که مادر از آن وضعیت بحرانی و دردناک خارج بشه و بعد هم بخاطر بی خوابی های ناشی از داروهای آلزایمر بدنش ضعیف شد و آنفلوانزا و ذات الریه گرفت و دوماه هم طول کشید با مراقبتهای شبانه روزی مادر به وضعیت تقریبا با ثباتی برسه .تجربه هام رو مینویسم امیدوارم که شما تجربه شون نکنید اما شاید یه نکته ای در این تجربه ها باشه که راهنمای یه فرد که مشکل مشابه ما داره بشه.
تغذیه سالمندان مهمه و یه چیزی که خیلی مهمه پزشکان متخصص طب سنتی میتونند با اصلاح تغذیه و روش های دارویی گیاهی خیلی وقتها کمک حال باشند اونها رو جدی بگیرید و از مشاوره باهاشون نترسید.
در پناه خدای مهربان شاد باشید و سلامت.
امیدوارم همه تون سلامت باشید و در آرامش ،سعی میکنم روتین زندگی رو ادامه بدم کارهام رو لیست میکنم وقتی تیک میخورن حس خوبی بهم میدن .احتمالا یه جند ماه دوباره برگردم اداره اصلا شرایطش رو ندارم اما میخوام برم و انجامش بدم .تغییر صندوق بازنشستگی در ۱۷سال پیش که انجام دادم حسابی دردسر ساز شده بیمه زمان شرکتی بودن الان برام هیچ ارزشی محسوب نمیشه و باید به روز پول بیمه رو بدم که مبلغ سرسام آوری برای منه حالا نمیدونم واریز کنم یانه؟خلاصه فعلا گرفتارم .
یکی از وبلاگ نویس هایی که خیلی مطالبش رو دوست داشتم وبلاگش رو از دسترس خارج کرده امیدوارم دوباره بنویسه مطالبش همیشه یه جورایی منصفانه و همه جانبه بود من نوشته های انسانهایی که متعادل هستند رو دوست دارم کاش دوباره بنویسند الف خانم.
ما فقط در روز دوم جنگ دهم اسفند ماه بخاطر صداهای وحشتناک و وضعیت مادر همه مون رفتیم سر زمین های پدر که یه ساختمان بزرگ داره ولی خوب جمعیت ما ماشاالله زیاد هست من هم شب توی چادر خوابیدم سرد بود دخترا توی ماشین باز هم صدای انفجار از فاصله ۶۰کیلومتری میومد و خواهر دومی هم بی قرار بود چون پسرش سرباز بود ووبعنوان پزشک در یه جای خیلی حساس که اتفاقا همون موقع هم اونجا رو زدن و دیگه خدا بهش رحم کرده بود طفلکی روزهای اخر سربازیش هم بود .به هرحال ما فقط یه شب موندیم داداش بزرگه گفت انصاف نیست شهر رو ول کنیم و بقیه که نمیتونند یا جایی ندارن توی شهر باشند اینطور شد که همه مون برگشتیم و دیگه جایی نرفتیم فقط موقع حملات همه سریع خودمون رو به مادر میرساندیم که کنار هم باشیم .
امروز شیفتم ساعت دو باید برم پیش مامان هنوز ناهارم هم نصف ونیمه هست برم که برسم .
در پناه خدای مهربان شاد باشید.
امروز خیلی شلوغ بودم چاش رو یادم رفت الان یادم اومد.ما خوبیم الهی همه تون در آرامش کامل باشید.