"همه فامیل جمع بودن ،نمیدونم چه خبر بود اما هر چه بود مربوط به یکی از دختر عمه ها بود بنام شیرین ،براش اتفاقی افتاده بود .عمه ام داشت از مراسم خارج میشد برگشت بهم گفت حواستون به شیرین باشه تنهاش نزارید .گفتم خوب عمه چند وقت پیشش بمونید تا کمی زمان بگذره و حالش بهتر بشه گفت ما گرفتاریم و بعد رفت توی اتاقی که بقیه عمه ها اونجا بودند ومن تو دلم گفتم چه گرفتاری ؟؟خوب دخترت مهمتره بقیه اش هم یادم نمونده "
این خواب رو چند روز پیش دیدم عمه ام بیش از ده ساله فوت کرده و من یادم نمیاد بعد فوتش خوابش رو دیده باشم .شب که اومدم خونه بابام خواهر بزرگم پیش مامان بود خواهر بزرگم با همه فامیل مراوده داره چون خانه دار بوده و از طرفی عروس عمه دیگرم شده ارتباط بیشتری داره ازش پرسیدم تو از دخترهای عمه م خبر داری ؟گفت :چطور ؟خوابم رو براش تعریف کردم.
گفت یکی از دختراش دیروز اومده بود پیش مادر و گفت که خواهرش که تنها زندگی میکنه بصورت ناگهانی حالش بد میشه وحس میکنه نمیتونه حرکت کنه به برادرزاده هاش زنگ میزنه اونا تا میان هر چی زنگ در زده بودن جواب نداده در رو میشکنند و میرن تا ایشون بیهوش افتاده بنده خدا سکته کرده بود و البته قند خون هم داشت و چند روز بیمارستان بستری بوده و الان تو خونه افتاده و دخترش میره ازش مراقبت میکنه.
نمیدونم چرا این خواب رو دیدم شاید هفته پیش که رفتم به بابا سر زدم تو دلم گفتم واقعا مرده ها از ما خبر دارن؟ و ....و عمه بنده خدا چرا اومد تو خواب من .البته من واقعا ارتباط عاطفی زیادی با عمه هام داشتم بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند.و مامانم هم خیلی دوستشون داشت وقتی مهمون ما میشدن انگار عید بود خونمون روحشون شاد باشه.
قراره با آبجی بزرگه بریم به شیرین سر بزنیم .