وقتی خیلی بچه بودم عاشق حیوونا بودم و خوب هم از دیدنشون لذت میبردم هم از رفتار ادمها و اطرافیان با اونها زجرمیکشیدم.و به خل وچل بودن هم متهم میشدم![]()
یادمه قبلترها توی حیاطمون خوب چون نخل داشتیم و کلی خرت وپرت توی وسط نخلها موش بود بابام شبها قفسه میزاشت وسط درخت،صبح یه عالمه موش خیلی بزرگ وکوچیک توی قفسه بود من التماس میکردم که این موش کوچولوها رو آزادکنید ونگاه عاقل اندر سفیه ای تحویل میگرفتم.![]()
یا گربه های زیادی که بچه های زیادتری داشتند که خوب کلی خرابکاری داشتند و میومدن اینا رو میبردن توی باغهای اطراف که باز بانفرینهای من مواجه میشدند و کارخودشون میکردند.
بماند از علاقه ام به بزغاله های کوچولویی که بزرگ میشدند وبه فروش میرفتند و دلتنگی های من وبغض های شبونه ![]()
یادمه همسایه ای داشتیم خیلی پسربچه های شیطونی داشتند که داعشی بودن واسه خودشون یه بارگربه بیچاره ای توی یه بشکه زنده سوزوندن واخ چقدر این جنایت توذهنم مونده که سالها بعد که دوتا از این بچه ها اوایل جوونی فوت شدن توذهنم نسبتم میدادم به این گربه سوزوندن،منم که زورم به هیچ کس وهیچی نمیرسید الان هم همینطوره.فقط زجر میکشیدم وغر میزدم .
خلاصه یه روز یه سگ کوچولوی سفیدی اومده بود خونه همسایه من اینقدر التماس کردم که مامانم بزاره این سگ روبیارم توحیاط وبزرگش کنم که فایده نداشت تازه نمیزاشتن برم بهش دست بزنم رفتم از پشت بوم خونه نگاهش میکردم وقربون صدقه اش میرفتم.و آرزوش به دلم موند.
شبها که میخوابیدم توی ذهنم یه حیاط بزرگ داشتم که پر از گربه وسگ وخرگوش وبزغاله وجوجه و............بود ![]()
بعداز ازدواج خوب اونقدر گرفتاری داشتم که نمیشدحیوون نگه دارم فقط یه بار جوجه گرفتم واس دخترم نمیدونم چی شد دخترم که میگه دادی به مادربزرگ کشتیدش وخورده شده
من واین قساوت قلب حاشا وکلا نمیدونم شایدهم همینطوره(از این بشر همه چی برمیاد)البته براگربه ها شیر وغذا میزاشتم وهمسرم هم عین خودمه![]()
خلاصه سه سال پیش دیوونه شدیم ویه خرگوش گرفتیم با دردسرهای زیاد یعنی اگر اول تحقیق میکردم عمرا میخریدمش مزایای داشتن خرگوش بی صدا بودنشه -کم هزینه هست وبسیار دوست داشتنی هست اما معایبش اول اینکه وقتی خرگوش خریدم یعنی خرید وفروش حییونها رومجاز دونستم که گناهیست نابخشودنی دوما که جونده هست وبرروی تموم وسایل خونه اثارگازگرفتگی هست از فرش وموکت تاسیم پیچی زیر ماشین و........
خسارت زیادی داره اما خوب به قول دخترها هیچکی نمیتونه مثل ما ازش مراقبت کنه وبرحسب تعهدمون نگهش داشتیم بدترین قسمت ماجرا وقتی شیطونی میکنه بخوای بگیریش ادرارش روبه صورتت پرت میکنه که واقعا وحشتناک چندش اوره.
حالا برم سرموضوع اصلی سه هفته پیش که هواخیلی سرد بود همسر اومدوگفت یه هاپوی کوچولو توکوچه بغلی هست که چند تا بچه دوره اش کردن نتونستن بگیرنش واذیتش میکنن .گفتن اینحرف همان وشال وکلاه کردن من ودختر کوچیکه همان.
رفتیم دیدیم اره یه هاپوی لرزون وترسون کز کرده واینقدر هم هوا سردبودکه توکوچه هیچکی نمونده بود هی رفتیم بادخترکوچیکه واسش کوکو اوردیم دیدم خیلی گرسنه هست اومدم یه مقدار اب مرغ که میخواستم شب سوپ درست کنم گرم کردم یه عالمه نون از فریزر در اوردم خیسوندم وبردیم براش همه رو خورد اولش که اعتماد نمیکردم دیگه غروب اومده بود توکوچه زیر ماشینمون خوابید بود شب داداشم اتفاقی دیدش و باترفندی اوردش توحیاط ومیخواست ببره واسه خونه باغش من اما راضی نبودم اما فسقلی رونتونست بگیره ومنم براهاپو نیمرو درست کردم که کامل خوردش خلاصه فردا صبحش من رفتم سرکار اومدم دیدم یه عالمه تو باغچه خرابکاری کرده یه پتوکه شب قبلش زیر پاش گذاشه بودم گذاشتم تو کوچه ویه پناهگاه درست کردم وپتو همرنگ خودش بود دوروز توکوچه بود گفتم شایدهمسایه ها ناراحت بشن باترفندغذا دادن بردم زمین خالی نزدیک خونه اونجا بودهمسایه ها بهش غذا میدادن توی دوهفته کلی قدکشیده بعدش دیگه بست درحیاط ما میخوابید تا میومدیم به دست وپامون میپیچید و مدام میومد توحیاطمون یه عالمه بادکنک داشتم هر روز براش بادمیکردم بازی میکردمیترکوند دیگه داشت اذیت میکردنصف شب اینقدر صدا میدادماهم فکرمیکردیم دارن اذیتش میکنن نصف شب توکوچه میرفتیم که معلوم میشدازتنهایی پارس میکنه خلاصه چند شب پیش به پای دخترم پیچیده بود ودختردومی ترسیده بوددرحالیکه که کوچیکه اصلا نمیترسه یاشال وروسری دخترا توکوچه تو دهن میگرفت(مخالف حجابه
)خلاصه کوچه شده بود محل تجمع یه عالمه بچه دور این سگه و فقط هم با صدای من میومد فکرکنم خیال میکردمن مامانشم
تا دیروز دختربزرگه از اتاق بالا اومد گفت چند تا پسرشیطون باسیم وطناب اذیتش میکنند میخوان بگیرنش .رفتم و ترسیدن فرار کردن بعدش دم دقیقه زنگ درمیخورد بچه های که روزهای قبل باسگه بازی میکردن میومدن خاله بچه ها سگتون رواذیت میکنن چنددقیقه بعد خاله سگتون راه نمیره و...........دیگه عاصی شدم به یکیشون که مدعی بودباباش این توله رو ازجایی اورده به محله ویه کوچه بالاتر ماهست وبچه عاقلی هم هست گفتم من نمیتونم نگهبانش باشم بیا ببرش (اونا سه تا بچه زیر 12سال هستن تقریبا روزی شش هفت ساعت تو کوچه هستند )گفت بامن نمیاد خلاصه شال وکلاه کردم وهاپوی بیچاره اومد دنبالم اما توحیاط اونها نمیرفت اینقدرموندم نشستم درحیاطشون با چوب های توباغچه درحیاط خونه ساختم بچه ها غذا اوردن تا اعتماد کرد بالاخره یواشکی در رفتم انصافا جای بهتری بود ماشین وموتور وبچه کمتر رد میشه خلاصه من مثل کسی بچه شو جا میزاره اومدم خونه دیشب اصلا خوابم نمیبرد رفتم پنجره باز کردم ساعت یک شب بود صداش میومد با غصه خوابیدم (راستش بخواید گریه هم کردم )صبح از همسر خواهش کردم گفتم از کوچه بالایی رد شیم تا ببینمش دیدمش داشت برا خودش می چرخید .
دلم براش تنگ میشه چقدر وابستگی بده چقدر من احساساتیم
اما جاش خوبه من دیگه توکوچه به هیچ حیوونی نگاه نمیکنم والله چه کاریه .
پی نوشت :یعنی دقیقا ده دقیقه بعد از نوشتن پست دخترکوچیکه پیام داده :هاپو برگشته![]()