صبح ساعت 6از خواب بیدار شدم نماز خوندم و تند تند شروع کردم به درست کردن پلو و آماده کردن وسایل بچه ها که برند مدرسه اصلا توان نداشتم خیلی خسته بودم خدائیش همسر هم کمک کرد ولی کمک آقایون دیگه معلومه.نا نداشتم برم اداره صبحونه هم نرسیدم بخورم سریع خان کوچولو رو رسوندم مهد اداره بعد رفتم اتاقم که جلسه داشتیم و بعد کارهای اداره اگر چه کار اداره آسونتر از کارهای خونه است اما همینکه از 7صبح تا 3بعداز ظهر مجبوری اداره باشی سخته.الان اومدم خونه ناهار خوردم کلی ظرف دارم خونه هم دوباره بهم ریخته میشه یادمه پیکاسو (دختربزرگم که عاشق نقاشیه) وقتی 3سالش بودو از اینکه من میرفتم اداره و اون رو پیش عمه اش میذاشتم شاکی بود یه روزگفت :خدا لعنت کنه اونی که گفت مامانها برند سرکار اون روز من خندیدم اما تلخی احساس دخترم همیشه همراهم هست.
چند بار نوشتم و ثبت نشد اعصابم خرد شد خیلی خسته ام وحشتناک حوصله ندارم کلی مطلب نوشتم همه اش پاک شد.
امروز صبح آقامون رفت یه ماموریت کاری به پایتخت .ساعت6صبح بود ومن دیگه خوابم نبرد و ساعت 7پیکاسو رو رسوندم مدرسه و دختردومی مریض بود و هنوز سرفه میکرد نذاشتم بره مدرسه .کمی خونه رو جمع و جور کردم چند تا پتو شستم بعد خواهربزرگم که خبر داشت شوشو رفته تهران زنگ زده بود ناهار برم متهم از خدا خواسته با یاری شوهر خواهر سومی رفتم اونجا و بقیه خواهرها هم اومدند خلاصه وقتی 5تا خواهر جمع باشند اوضاع غیبت داغه داغه البته ما کمی بدجنس هستیم خداروشکر زیاد پشت سر زن داداش و خواهر شوهر و مادر شوهر حرف نمیزنیم ولی بخاطر یه حرف نامربوط که یکی از فامیل به یکی زده بود داشتیم بررسی و تحلیل میکردیم (همون غیبت خودمون؟)بعد به سفارش آقامون سه تا دخمل رو بردم آرایشگاه موهاشون رو کوتاه کردم دخمل کوچیکه کل آرایشگاه رو بهم ریخت فکر کنم آرایشگر که از فامیلامون هست بیچاره خیلی هم خانم متینی هست از اینکه ما زود رفتیم کلی خوشحال شد خلاصه حالا اومدیم خونه و سه تا دخمل بلا رو حموم دادم و بهشون شیر کاکائو و شلغم و خاگینه دادم حالا با یه بدبختی حاضر شدند برن بخوابند تا پیکاس براشون قصه بگه البته بماند که بیشتر آتیشا رو خودش میسوزونه . به آقای همسر هم زنگ زدم و گفتم براش دلمون واست یه ذره شده خلاصه اینهم از امروز ما که طبق معمول به کارهای وروجکها و منزل سپری شد و خودم یه ذره استراحت نکردم.فکر کنم فردا هم مرخصی بگیرم بماندکه تو اداره کارم کمتره و بیشتر میتونم استراحت کنم تاتوی خونه مون.
ساعت سه بعد از ظهر از اداره اومدم خونه ،بچه ها ناهار درستی نخورده بودند سریع یه دونه پیتزا درست کردم که کلی ایراد گرفتند خیلی بدجنسند این دخملام
دختر دومی هم چنان سرفه میکرد نشستم واسش آب لیموشیرین و آب پرتقال گرفتم خانم کوچولو اومد و گفت :منم میخام تو منو دوست نداری فقط به اوناچیزهای خوشمزه میدی بوسیدمش و خواستم براش آبمیوه بگیرم گفت نه خودم میخام آب میوه بگیرم و....
بعد مرتب به دختردومی آبگرم و عسل دادم و شام هم سوپ جو با تکه های کوچک شلغم دادم و بعد هم کته برنج ایرونی و شلغم با آب مرغ درست کردم و به دختردومی و خانم کوچولو دادم و حالا هم نفری یه لیوان شیرکاکائوی داغ بهشون دادم حالا داشتند کلی سروصدا و شیطونی میکردند منم که حسابی خسته از کار اداره و خونه ام و نیاز به کمی آرامش داشتم بهشون گفتم مسابقه نقاشی با موضوع آزاد بکشید یه کم آرام شدند بماند که کلی سر برگه و مدادرنگی وتراش و... باهم دعوامیکنن بالاخره یه کم آروم نشستن وآقای همسر هم مشغول تماشای خبر بیست و سی هست فردا هم میخاد بره تهران ماموریت . انشاءالله به سلامتی بره و برگرده .
امروز ساعت 9 ازخواب بیدار شدم یه عالمه ظرف نشسته تو حیاط خلوت بود مال یه هفته بود آقای همسر لطف کرد و درشستن ظرفها مارو یاری داد اما در زود پز رو گذاشت تو قابلمه بزرگ چدنی که یه صدتومنی قیمتش بود و یه خراش گنده افتادرو دیواره اش. خلاصه ما صبوری کردیم و چیزی نگفتیم فکر کنم شستن ظرفها یک ساعت طول کشید بعد آقای همسر تشریف بردن نماز جمعه و من و دخمل بزرگمون ظرفها رو گذاشتیم سرجاشون . بعد هم ناهار خوردیم و دوباره آشپزخونه و هال بزرگمون رو تمیز کردم کمرم داره درد میکنه خواستیم با شوشو جان بریم بیرون که زنگ زدند استاندار ساعت 4میاد و آقامون رفتند فرمانداری و من هم با صبوری غیر قابل وصف هیچی نگفتم الان هم کلی سردمه و آقامون هنوز بخاری گازی رو راه نینداخته حالا شاید وقتی دیگر اینکار رو انجام بده ان شاءالله.
اللهم عجل لولیک الفرج
امروز پنجشنبه بود ومن تعطیل بودم خیر سرم ،صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد آقای همسر تلفن رو آورد آبجیم بود گفت میای بریم امروز بیرون بگردیم و ناهاری بخوریم گفتم کجا ؟گفت اطراف شهر ماهم که سالهاست از دست این بچه های ناناز وبلا جایی نمیرفتیم دل رو به دریا زدیم و قبول کردیم .خلاصه ساعت ده و نیم صبح راه افتادیم فکر کردیم ده کیلومتر یا حداکثر بیست کیلومتر از شهر دور نمیشیم اما چشمتان روز بد نبیند ماپشت سر آقا داداش که جلوی ماشین ما در حرکت بود و ماشین شوهر آبجی پشت سرما بود مارو بردند از جاده هایی پر پیچ و خم حدودا شاید هفتاد هشتاد کیلومتر ،من که مدام ذکر میخواندم ولی آقای همسر فقط تمرکز کرده بود به رانندگی و دختر کوچولوهای من هم مدام میگفتند :وای الان میفتیم و از کوه پرت میشیم و کلی به باباشون روحیه میدادندخخخ جاده کوهستانی مثل دیوار مرگ بود بالاخره به یه جایی رسیدیم و بساط جوجه کلاغراه انداختیم و کلی هم خوش گذشت اما برگشتنی هیچکدوم حاضر نشیدیم از اون راهه برگردیم داداش بنده خدا مجبور شد از اتوبان که نزدیک 120کیلومتر راه بود مارو برگردوند و بنده خدا تا حالا همسفرهای ترسویی مثل ما نداشت خلاصه بالاخره ساعت شش عصر رسیدیم و یه سر به پدر و مادر آقای همسر زدیم و یکساعت اونجا موندیم و حالا آقای همسر وبچه ها غیر از کوچکترین شیطون منزل همه در خواب نازند و فکر کنم خواب جاده رو میبینند به هرحال خیلی خوش گذشت و بچه هام یه بک بار به جای جوجه کلاغ جوجه کباب خوردند.(همیشه من جوجه رو جزغاله میکنم اما امروز داداش زحمت جوجه رو کشید خیلی خوشمزه شد)
الهی همه مسافرها سلامت و دلشاد به مقصد برسند.
الان دختر بلای کوچولو داره با دوست خیالیش حرف میزنه دخمل وسطی هم نشسته پیش من و هی غر میزنه وبلاگ من رو هم باز کن ای خدا این دخمل 6ساله زودتر از من وبلاگ ساخته و اون دخمل بزرگه هم طبق معمول واسه موضوعی که خودش میدونه چیه و من دعواش کردم جلو من آفتابی نمیشه خلاصه با این دخملهای کمی تا قسمتی شیطون من برنامه ها دارم فعلا برم بخوابونمشون بعد بیام
الان خیلی خسته ام یه کوچولو بنویسم بعد برم بخوابم فعلا یه فضول اینجاست که از رو نمیره و میخواد ببینه من چی مینویسم منم فعلا نمینویسم به امید اینکه این دختر بلا بره بخوابه فعلا بای