میخواهم بگویم ......
فقر همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
...
خلاصه آقا ما که هر شب از بیخوابی می نالیدیم تا سر میزاشتیم میرفتیم اون دنیا ضمن اینکه سرما خورده بودم و گیج و منگ بودم تا 5 روز شاید روزی 20 ساعت خواب بودم و ساعتهای بیداری مهمون داشتیم و مرتب فامیل و اقوام اومدند و یه روز هم که کل خانواده های خودمون و شوهر رو دعوت کردیم و ناهار دادیم .
تا یه هفته مرتب دوست و آشنا اومدند و خلاصه این قسمت هم از بهترین قسمتهای زندگی ما بود حالا که برگشتم روزی چند بار از همسر خواهش میکنم بزار امسال یه بار دیگه برم اما تا کنون موفق نشدم .به خدا پر رو نیستم خیلی دلم تنگ شده برا کربلا چه کنم دست خودم نیست.
قرار بود 9 خرداد بریم مشهد که چون من مریض بودم کنسل شد ضمن اینکه من جون نداشتم با اتوبوس برم پول هواپیما هم نداشتیم خیلی گرون بود .شاید خدا خواست بعد ماه رمضون رفتیم ان شاءالله
اما این روزها ما دوباره شبها بیخواب میشویم گاهی تا اذان صبح خوابم نمیبره ولی نماز خوندم کمپلت میخوابم تا نماز ظهر تصمیم دارم نمازها رو اول وقت بخونم چون یه داستان شنیدم که جوانی از عارف بزرگ شیخ حسنعلی اصفهانی میپرسه سه کلید بده برای آرزوهام که میخوام عمرم زیاد بشه ازدواج کنم و روزیم زیاد شه برا هرسه میگه نماز اول وقت بخون چون شاه کلید همه خواستها و آرزوهاست .
البته موقع حرکت روحانی کاروان صدقه جمع کرد چون مدیر کاروان شب قبلش خواب بد دیده بود فکر کنم یه صدهزارتومنی صدقه جمع شد آخه اکثر کاروان زن بودند و خانومها عاشق شهادت .
رسیدیم سامرا وای کاملا نظامی بود به نظرم جز زوار ایرانی زوار دیگری نبود زیارت هولکی شاید یک ساعت هم نشد زیارت دو امام بزرگوار و عمه امام و مادر بزرگوار امام زمان و دیدار سرداب امام زمان وای کاروان زیارتی از تبریز اومده بودند چه نفسی داشتند نمیدونستیم چه میگن ولی اشکها از دیدگان سرازیر میشد هرچه بود حرف دل بود که بر دل مینشست اگه به من بود کاروان خودمون رو ول میکردم با تبریزی هامیرفتم ولی امکان نداشت.
بعد تحت شدیدترین تدابیر امنیتی حرکت کردیم سامرا مانند خرابه ی بود که دل آدم ریش میشد از مظلومیت امامان ما قربانت یا مهدی چقدر دلم بیشتر از همیشه هوای تعجیل در فرجت را کرد.من حتی از سربازهای سامرا میترسیدم .
بعد ناهار رفتیم سید محمد جای با صفایی بود زیارت عموی امام زمان که به شیر معروف بود و ناهار را که خوردیم حرکت به سمت کاظمین وقتی به هتل رسیدیم سریع در اتاقها جا گرفتیم و من غسل زیارت کردم هتلمان یه جای خلوت بود و پایان خیابانش بن بست در ذهنم میگذشت عجب جایی است برای بمب گذاری آخه تاریک هم بود رفتیم گنبدین امام از دور خیلی زیبا بود وای زیارت پدر و پسر امام رضا وقتی وارد شدیم بوی حرم امام رضا میومد چه حس آشنایی بودنماز خواندیم و زیارت کردیم نسبت به همه جای که زیارت کردیم شلوغتر بود و شلوغیش بیشتر مرا یاد امام رضا و حرمش انداخت.بعد هتل و شام نه چندان خوبش و دوباره زیارت ساعت دو شب رفتیم و نمازصبح خواندیم و خداحافظی با امامانی که کمتر از نصف روز توفیق زیارت داشتیم ظلم است ای خدا لعنت کند آنانی که باعث حمله به زوار و شیعیان میشوند خدا لعنت کند آنانی که به حرم امامان معصوم ما رحم نمیکنند صبح موقع حرکت از هتل در خیابانها سه چهار بار گلدسته و گنبدها را دوباره دیدم و آرزو کردم به زودی برگردم و بعد راه طولانی و جاده های داغون کشور عراق ساعت دو رسیدیم مرز که کمی هم اذیت شدیم وقتی رسیدیم به مرز ایران در شلمچه فهمیدم خدایا امنیت چه نعمتی است قربان خاک گوهر خیز ایران ،قربان آرامش کشورم و قربان آسمان ایران که هیچ جای دنیا وطن نمیشود نماز ظهر و عصر خواندیم سوار اتوبوس شدیم توی راه از خرمشهر در شب سوم خرداد و شب تولد حضرت علی (ع) در سربندر نماز مغرب و عشا خواندیم و بعد شام که از همه شامها وامصیبت تر بود ولی بیخیال و بعد حرکت به سوی خانه ساعت 4صبح رسیدیم همسر اومده بود دنبالم جالب بود جمعیت زیادی هم اومده بودند و خداحافظی با همسفران خوبمان و امید به زیارتی دوباره از همون لحظه ای که برگشتم در وجودم جوانه زد خدایا به قول آن هموطن که نوشته بود کربلا رفتم آرام بگیرم دیوانه تر و پریشان حالتر شدم .امید که هرکه آرزوی سفر دارد در شب سوم شعبان برات کربلا را به او عطا کنند انشاالله
بعد اومدیم هتل اون روز آزاد بودیم چون کف العباس ما رو نبردند آدرس گرفتیم با خواهر بزرگه و شوهر خواهر رفتیم خواهر 4حالش خوب نبود رفتیم زیارت دستهای حضرت عباس که فاصله زیادی نداشتند قربان دستهای بریده ات ماه بنی هاشم.که اصلا نفهمیدم کجا آمدم انگار پرده ای از مه مغزم را پوشانده بود بعد رفتیم نماز ظهر و عصر در حرم حضرت عباس خواندیم خیلی هم شلوغ بود بعد هتل و عصر دوباره رفتیم کف العباس مجددا زیارت کردیم توفیقی دست داد و یکی از آیت الله استانمان را هم زیارت کردیم ما نماز را در حرم حضرت عباس خواندیم خواهر و شوهر خواهر در حرم امام حسین و دوباره مراسم در حرم حضرت عباس بود و بعد آن حس غریب که چون شب آخر بود و قدم زدن در فضای بین الحرمین و غصه هایی به بزرگی همه کهکشانها که در دلت سنگینی میکرد چقدر عمر سفر کوتاه بود.
صبح دوباره ساعت دو ونیم از هتل راه افتادیم ولی فقط نماز صبح خواندیم و حرکت همانجا در بین الحرمین خداحافظی کردم از دو خورشید زیبای زندگیمان و بعد رفتیم تل زینبیه سریع زیارت کردیم و بعد زیارت خیمه گاه و خداحافظی با سرزمین کربلا ،سرزمینی که جای غریبی بود و آشنا حس دلتنگی و عشق روز تولد علی اصغر چقدر کودک قنداقه ای دیدم کنار نهر فرات پسر بچه های که دوتا دوتا بودند و موقع رفتن از هتل چادر عربی کوچکی دیدم که در خارها جا مانده بود و قلبی که پر از غصه قربان دل حضرت زینب لحظه آخر سوار اتوبوس احساس کردم حرم و گنبد و گلدسته سرک کشیدند و من برای آخرین بار حرم امام حسین و چند ثانیه بعد حرم علمدار دشت کربلا را برای آخرین بار نظاره کردم . ماه گردون در فلک ماه بنی هاشم به خاک هردو ماهند اما این کجا و آن کجا
میخوام بگم در هر مقطع زمانی تصمیم عاقلانه گرفتن شرط است نه اینکه من خیلی عاقلم اما تجربه برام ثابت کرده جیب خالی و پز عالی لنگیدن زندگی رو در یه مقطعی داره.
یه آشنا داریم یه منبع در آمد محدود داره در حالی که قدرت خرید یک کیلو گوشت نداره پولی که دستش اومده چرخ گوشت خریده یا سبزی خردکن اسنک پز آب میوه گیری آخه خدا وکیلی این مدیریت هست به نظرم میرسه اگه هر انسانی در مقطع زمانی تعادل داشته باشه مشکلات کمتری داره نمیدونم منظورم رو رسوندم یا نه ؟
ما هنوز چرخ گوشت و ظرف آرکوپال نداریم در حالی که بارها پولش بود اما دیدم ضروری نیست همیشه ضروریتهای دیگری هست دلم میخواد راحت زندگی کنیم زیاد در بند تجملات نباشیم وقتی گوشی تلفن 2میلیونی رو دست خانمی دیدم که شنیدم شوهرش بسیار بدهی دارد تعجب کردم تاکی باید دربند چشم و هم چشمی باشیم .
بعضی وقتها من از نظر خیلی امل و عقب افتاده هستم خیلیها فکر میکنند اما دارم تمرین میکنم برای دل خودم زندگی کنم این دنیا حکم مسافرخانه ای دارد که روزی باید رفت پس زیاد سخت نگیریم امیدوارم اوضاع بهتر بشه روزهای سخت بوده یادمه 15سال پیش قیمت بلوز زنونه ای که خواهرم خرید 15000تومن بود در حالی که حقوق یک کارمند 50000تومن بود در حالیکه همان بلوز 4سال پیش قیمتش 10000تومن هم نبود و حقوق کارمند 450000تومن پس گرانی بوده و دوباره بعدش ارزونی انشاءالله به لطف خدا گشایش در زندگی همه پیدا بشه آمین
طعم فقر را چشیده ام بارها چه از نوع فرهنگیش چه از نوع پوشیدنی چه خوردنی
امشب از خونه بابا رفتیم بازار جایی که پنجشنبه ها بساط برپا میشود بچه ها هنوز میوه تابستانه نخورده اند و ما رفتیم همسر پول کمی باهاش بود رفت از عابر بانک پول بگیره یه دفعه بچه ها میوه ها رو دیده بودند ململ با صدای بلند گفت زردآلو گیلاس هلو من متوجه نشدم یه کم فاصله داشتم دیدم یه خانم میخنده و با چشم منتظر بود ببینه بچه ها مامان باباشون کجاست برام مهم نبود خندیدم بچه ها رو بردم کنار ساحل باباشون اومد میوه ها نامرغوب و گران بودند گیلاس اندازه انگور کیلویی 7تومن همسر راضی به خرید نبود اما برایم بچه هایم مهمتر بودند گفتم بخر گناه دارند کل خریدمان 18تومن شد از هر میوه نیم کیلو لکل میوه ها دو کیلو و نیم شد.بچه ها خوشحال بودند البته قدرت مالی ما آنقدر بد نیست من قدرت فوق العاده ای در خرید نکردن غیر ضروریها دارم یادم هست 4سال دانشگاه با دو مانتو سر کردم یا 3سال اول ازدواج حتی یک مانتو هم نخریدم وقتی اوضاع خوب نیست خدا روشکر اصلا رغبتی به خرید ندارم ویادم نمیاد در زندگی 37 ساله ام حسرت خورده باشم خدا رو شکر البته برای خودم نه بچه هایم.سعی کردم مدیریت کنم زندگیم را.
اما آنچه دلم را به درد آورد پسر بچه سه ساله ای بود که باباش به زور از کنار میوه ها دورش کرد نمیدانستم چه کنم کاش نمیترسیدم و مقداری از میوه ها برایش میگذاشتم سخت بود غرور خانواده ای شکستن و نگاه حسرت بار مادر پسرک دلم را آتش زد حالم از دیدن میوه ها بد شد برای بچه ها شستم و خودم به میوه های که تحفه ای هم نبودند رو برگرداندم و دعا کردم از اعماق وجود خدایا قدرت خرید را به مردم برگردان خدایا پدرها شرمنده بچه ها نشوند برای خودم پیش آمده که یک یا دو سال حتی یک کیلو میوه تابستانه نخریده باشیم یا حتی یک کیلو میگو در سالهای اول و بحران اقتصادی خانه اما یادم نیست بدون پول بچه را به بازار برده باشم کاش دل هیچ بچه های نشکند که دل من خیلی کوچک است .خدایا تورا شکر تو هوای بنده هایت را داری میدانم دلم را آرام کن.
روز یکشنبه بعد از ناهار و استراحت همه در لابی هتل جمع شدیم و حرکت کردیم به سمت حرم چه زیباست خیابانی که انتهایش حرم آقایت را در روبرویت میبنی و تمام وجودت پر از لذتی ماورای لذتهای دنیوی میشود و دلت غنج میزند از این همه خوشی . نمیدانم پیاده همه مسیر را رفتیم یا با مینی بوسهای که در مسیر زوار را مجانی به حرم میرساندند هر چه بود رسیدیم به بین الحرمین چه باصفاست شاید هیچ نقطه ای در دنیا جلال و عظمت و آرامش بین الحرمین را از نظر من نداشته باشد عشق است و صفا صدای بال ملایک و نفس قدسیشان را با تمام وجود احساس میکنی آه چقدر وصف ناپذیر است داخل صحن شدیم چه آشنا بود پرشکوه ناخودآگاه یاد همه دوستان و همه آنهایی که التماس دعا گفته یا نگفته بودند افتادم زیارت آقا و آن ضریح با شکوه که یاد آور این بیت شد آقا این ضریح عجمی جای آن پیرهن کهنه که عربها بردند زتنت افتادم (شعر در ذهنم نمانده)
نماز مغرب و عشا درحرم خواندیم هنوز مست از زیارت یار و دلمان در پیش دلداربود گفتند برویم به حرم آقا ابوالفضل سر بزنیم چون باید به شام برسیم آه از آدمی و این عادتهای دست و پا گیرش کاش شام نبود و من دل سیر در حرم مینشستم و............
بین الحرمین را طی کردیم دلمان پر از شادی دیدار یار الهی همه سرگردون بین الحرمین باشیم ندونیم بریم حرم باب الحوائج یا حرم آقا ابا عبدالله الهی روزی همه و مجددا من هم بشه.
بعد زیارت حرم آقای ادب و احترام امید قلب همه نومیدان وکه هرچه از صفای حرمش بگویم کم است قربان دستهای بریده ات عباس و قربان امید نا امید شده ات آقا که هیچ کس را نا امید نمیکنی .
بعد هتل و شام و استراحت و دوباره ساعت دو ونیم شب آماده آماده برای رفتن به حرم بعد از زیارت و خواندن نماز صبح چشمهایم از خستگی باز نمیشد یه گوشه حرم چند دقیقه خوابم برد یه کم بهتر شدم از خودم خجالت کشیدم که چه جای خوابست مرا و مراسم بعثه مقام معظم رهبری که فهمیدم روز تولد حضرت علی اصغر (ع) ای دل غافل من عاشق آقا باب الحوائج علی اصغرم اکثر نذرهام برا روضه خونی و یا نذر صلوات برا اونه و علاقه عجیبی به روضه هاش دارم وقتی فهمیدم روز تولد شیرخوار دشت کربلا دعوت شدم داشت دلم از جا کنده میشد یه چند سالی هست روز تولدش تو مسجد محل یه بسته شیرینی میخرم پخش میکنم تو حرم دوتا بسته شیرینی اورده بودم برا تبرک که برگردونم ایران یکی از بسته ها که خیلی کوچیک هم بود بین زوار اطرافم پخش کردم خدا رو شکر که همرام بود از حرم برگشتم زنگ زدم به شوهرم که شب شیرینی ببره به مسجد. باورم نمیشد در شوک بودم من چطور بدون برنامه و یه دفعه ای اومدم کربلا و اونهم روز تولد این این طفل الرضیع قربون دستهای کوچولویت مولای من قربان سفیدی زیر گلویت تا قیام قیامت دل همه مادران عالم برایت سوگوار است .
بعد مراسم اومدیم با خواهر بین الحرمین منتظر دوستان چه باران قشنگی بارید و من زیر باران خیس خیس شدم عشق کردم با تمام وجود و اونجا برا همه دوستای وبلاگی دعا کردم کاش قابل باشم و دعایم مستجاب و دوستانم به آرزوهاشون برسن الهی بعد از مراسم رفتیم هتل بعد از صبحانه و استراحت ساعت 10جددا اومدیم سمت حرم یه نیم ساعت در بازار جنب حرم چرخ زدیم و چیزی نخریدیم و رفتیم حرم حضرت عباس (ع)نماز ظهر و عصر خوندیم و بعد هم برگشتیم هتل .
بعد راه افتادیم سمت کربلا توی راه باورتان نمیشد کنار نهرهای آب دوتا دوتا پسر بچه میدیدم که دنبال هم میدوند شاید بیش از 5بار این اتفاق میفتاد و من دلم بیشتر بارانی میشد همیشه به روضه این دو طفل و روضه حضرت علی اصغر (ع)عنایت و دلبستگی عجیبی داشتم.
بالاخره به قبله آمال ایرانیان کربلا رسیدیم ورودی شهر برای تفتیش پیاده شدیم خواستم سوار اتوبوس بشم که چشمم به گنبد افتاد با دست به خواهرم اشاره کردم اینهاش دیدمش که خواهرم گفت دستت بنداز ببین چقدر نظامی اینجاست من محل نذاشتم گفتم اگه واسه یه اشاره میخوان من رو بگیرن بگیرن به درک و با ذوق به گنبد خیره شدم. نیم ساعت بعد در هتل نور المهدی در حالیکه فقط ده دقیقه پیاده تا حرم فاصله داشت در طبقه اول جا گرفتیم بهتر از هتل نجف بود و پرسنلش فکر کنم ایرانی بودند.
وقتی وارد حرم شدم چقدر احساس آشنایی داشتم حرم مولای و مقتدای ما که اکثر کاشیهای آن سبز دل انگیزی بود ولی بینهایت مظلوم بود اشک در چشمانم حلقه زد ساعت نزدیک اذان صبح بود از بلندگو مناجات حضرت علی :مولای یا مولای پخش میشد ضریح تقریبا خلوت بود چند دقیقه ای که به پایان شب مانده بود رو شروع کردم به دعا کردن برای همه مرده ها و زنده ها غریبه و آشنا التماس دعا گفته و نگفته دلم میخواست تا شب آرزوها تموم نشده بود استفاده میکردم برای همسرم هم کلی دعا کردم از اینکه مسئولیت بچه ها را قبول کرده بود تا من بتونم با فراغ بال زیارت برم خوشحال بودم.
بعد نماز صبح یه پیرزن عزیز کاشونی ازم خواست براش سوره های یاسین و الرحمن بخونم من خوندم گفت مادر دعای ندبه بخون خنده ام گرفت آخه روحانی کاروان داشت صحبت میکرد یه جوری که ناراحت نشه بهش گفتم مادر میخوایم بریم خدا کنه ناراحت نشده باشه.
بعد رفتیم هتل صبحانه و یه ساعت استراحت و بعد رفتیم وادی السلام بعد از زیارت اهل قبور و مزار حضرت هود وصالح قبرها نگاه میکردم آخه بابابزرگم حدود 50سال پیش اونجا دفن شده بود مدیر کاروان خندید گفت بابا جنازه بابا بزرگت همونجا دم آب دادن کی حوصله داشته بیاره نجف. البته گشتن دنبال قبر بعد 50سال خنده دار هم بود البته میدونم روح بابا بزرگ از دیدن سه نوه اش حتما شاد شده .
بعدش پیاده رفتیم حرم که حال خواهر 4 بد بود منم حالم خوب نبود اومدم هتل و تنها نمازی که در این مدت تو هتل خوندم همون بود .بعد از ناهار ساعت 4بود رفتیم مسجد سهله که چقدر با صفا بود چه مقامهای هم داشت همه رو زیارت کردیم نماز هم دسته جمعی خوندیم.ویه جا و من سریع از نمایشگاه کنار مسجد رفتم دوتا شیشه عطر قلمی با کتاب عراق که کل محلهای زیارت و زیارتنامه ها رو داره خریدم و بعد رفتیم مزار کمیل بن زیاد چه جای با صفایی بود و بعدش مسجد حنانه اونجا نماز مغرب و عشا خوندیم برگشتیم هتل و شام و استراحت و دوباره دو شب رفتیم حرم زیارت و مراسم دفتر بعثه مقام معظم رهبری که خیلی خوب بود. بعد دوباره هتل صبحانه و بعد ساعت 9رفتیم مرقد میثم تمار که در حال تعمیر بود فقط نماز خوندیم و مسیر بین اونجا تا مسجد کوفه رو پیاده رفتیم چون توی جمع ما چند تا خانم مسن بودند حسابی خسته شدند یکی دوتاشون هم در شلوغی جمعیت گم میشدند.و متاسفانه وقت بقیه تلف میشد.
مسجد کوفه نماز دو رکعتی زیاد داره روحانی کاروان شوخی میکرد که یه بنده خدایی تو سفر قبلی تو مسجد کوفه وقتی نماز ها طول میکشه خانمش میگه بچه پامپرز نداره برو از تو اتوبوس بیار گفته بود اگه از دست نمازهای مسجد کوفه جون سالم به در بردم چشم.
بعد رفتیم زیارت هانی و مسلم بن عقیل و مختار ثقفی که چقدر لذت داشت بعد نماز ظهر و عصر در مسجد کوفه خوندیم محل ضربت خوردن مولا رو هم زیارت کردیم مقامهای بیت التشت و دکه القضا ر هم دیدیم.بعد رفتیم خونه حضرت علی رو دیدیم که شده بود بازار کاسبی برا عراقیها که من یه ریال هم ندادم زود هم اومدم بیرون چون زن و مرد مختلط بود دارالاماره هم فقط پی های ساختمونش مونده بود که خیلی قشنگ بود بعد اومدیم هتل عصر از 3تا 9 آزاد بودیم واسه خرید که ما 5رفتیم اینقدر همه چیز گرون بود و زیاد به ایرانیها محل نمیزاشتن من هم عصبانی شدم با خواهر رفتیم حرم و دعا کردم ای مولای ما ایرانی رو اینقدر عزیز کن که مثل قبل که مادرم میگفت هزارتومنی رو روی چشمشون میزاشتن و میبوسیدن بشه و دنبال ایرانی راه بیفتن که خرید کنه آمییییییییین
بعد نماز مغرب و عشا رفتیم هتل و شام و استراحت و ساعت یک نصفه شب رفتیم حرم برا وداع خیلی سخت بود خیلی دل کندن از امامی که از بچگی به عشقش بزرگ شدی و اولین چیزی که شنیدی یاعلی بود و فقط در دو روز و نصفه ای که فقط چند ساعتش رو تونستی با مولات خلوت کنی واقعا زمان کم بود به هرحال رفتیم و گفتیم به امید دیدار به امید ظهور مولایمان مهدی و عزتمندی شیعیان حیف از مولایمان علی که دور از شیعیانش دفن هست .من و دل کندن از دلبر محاله
روز قبل از حرکت از هیجان و استرس شروع به خونه تکونی کردم و دقیقا شب تا صبح کار کردم تا ساعت 1بعد از ظهر در حالیکه که ساعت 2اتوبوس حرکت میکرد قبل از حرکت فقط به پیکاسو گفتم کجا میخوام برم به اون دوتا نگفتم چون میدونستم خیلی زجر میکشند قبل از حرکت هم فرستادمشون خونه داداشم که اونم سه تا دخمل داره و با بچه هام سازگاری زیادی دارند و ما بعد از خداحافظی با بابا رفتیم پای اتوبوس که اکثر مسافراش سوار شده بودند فضای رمانتیکی بود اشکهای که جاری بود و نگاههای حسرت افراد بدرقه کننده که سرشار از عشق به امام حسین (ع)بود این اشکها در همه لحظه ها در حرم امامان معصوم به یادم میومد و برای همه شون دعا میکردم با وجودی که بیشترشون رو اصلا نمیشناختم. اشکهای من جاری بود اما نه برای جدا شدن از بچه های عزیزتر از جانم از شوق و از ناباوری که واقعا من دارم به سفری میروم که حداقل 14سال منتظرش بودم .و هیچوقت قسمتم نشده بود.
ساعت 3بعد از ظهر در حالیکه هوا شدیدا گرم بود حرکت کردیم مانند پرنده ای بودم که دارم از قفس آزاد میشم نمیدانم چرااما من اصلا خانه و زندگیم را از یاد برده بودم و فقط و فقط به سفر فکر میکردم کم کم با همسفرهایمان آشنا شدیم البته فقط چهره شان هنوز بیشترشون رو نمیشناختم.
برای نماز در مسجدی در یکی از شهرهای بین راه توقف کردیم و بعد هم شام خوردیم چلو مرغ و حرکت ،متاسفانه من درست حسابی خوابم نمیبرد شب قبل هم نخوابیده بودم اما حالم خوب بود ساعت 2نیمه شب به شلمچه رسیدیم و یادمان شهدا آخرین بار که به شلمچه اومده بودم سال 77بود کلا ترکیب مرز عوض شده بود رفتیم استراحت کنیم هوا گرم بود کولرها درست کار نمیکرد من دوباره خوابم نبرد نماز صبح خوندیم و وسایل رو جمع کردیم و بعد از صرف صبحانه که نان وپنیر و عسل و مربا بود سوار اتوبوس دیگری شدیم رفتیم مرز اونجا پاسپورتهامون رو تحویلمون دادند مهر خروج زدیم توی دالان طویلی که بین مرز ایران و عراق به صف ایستادیم ما دومین کاروان بودیم نیروهای عراقی چندان خوش اخلاق نبودند من رو فرستادند تفتیش ولی خواهر بزرگم نه احتمالا من شبیه ت ر و ر ی س ت ها بودم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد انگشت نگاری و نگاه کردن در لنز یک دوربین مهر ورود توی پاسپورت زدند و وسایلمون رو برداشتیم و سوار اتوبوس عراقی شدیم حس بیگانه ای بود اما اشتیاق به زیارت در آن چشمگیرتر بود بعد سرباز عراقی اومد و پاسپورتهامون رو چک کرد یه شکلک هم برا خواهر 4که بیحال بود که که یعنی چرا اینقدر بیحالی در آورد که من و خواهر بزرگه وقتی سرباز رفت کلی خندیدیم.مسئول کاروانمون اونقدر از عراق و عکس گرفتن و حرف زدن با عراقیها و .... ما رو ترسوند ما هم که دفعه اولمون بود همه حرفها رو به ذهن سپردیم و بعدها فهمیدم نه بابا اینجوریها هم نیست البته خدائیش خیلی از تذکراتش به جا بود.
بعد حرکت کردیم 4تا اتوبوس با ماشین اسکورت که مسلح بود و بعد چند ساعت راه رفتن رسیدیم به بطحا نماز و ناهار هم یه چیزی شبیه فلافل بود شکل ستاره ای با خیارشور و نوشابه و پرتقال که مزه خاصی نداشت ما گشنمون بود خوردیم. موقع حرکت مسئول کاروان داشت در خصوص شط العرب و بصره و...توضیح میداد اما من خوابم برده بود تا اینکه حدود ساعت 4یا 5 بود رسیدیم شهر نجف و هتل وادی الجمیل تا سر اتاقها چونه زدیم که کنارهم باشیم طبقه 3دوتا اتاق بهمون دادند که وقتی متوجه شدیم اتاق سه نفره خواهر ،5 نفره هست ما هم رفتیم اونجا سه تا تخت تو یه اتاق بود و با یکه تیغه دو تخت دیگه هم گذاشته بودند من و خواهر بزرگه رفیم اونجا و رسما مزاحم جمع خانوادگی خواهر و شوهر خواهر و پسر بلاشون شدیم که تا با ما قهر میکرد میگفت من دیگه شما رو نمیالم تلبلا(نمیارم کربلا) ما کلی ذوق میکردیم وقتی حرصش میدادیم.
بعد از استراحت و غسل زیارت در لابی هتل جمع شدیم و پیاده راه افتادیم بریم نماز مغرب و عشاء در شب لیله الرغائب در حرم مولای متقیان حضرت علی (ع)بخوانیم اما وقتی رسیدیم توی حرم جا نبود و کاملا درها بسته بود در خیابان مجاور هم که افرادی که نشسته بودند در حال خوردن بودند واکثرا هم اعراب بودند به زور جایی برای نماز خواندن پیدا کردیم اینقدر با کفش روی چادرم پا گذاشتند که حرصم گرفت . بعد نماز به هتل برگشتیم تا ساعت 2نیمه شب دوباره به حرم بیاییم برای زیارت.