خوابم میاید و خوابم نمیبرد نمیدانم چرا دلگیرم شاید خواستم در پست قبل پنهان کنم اما نشد.همیشه سعی میکنم بدیها تو ذهنم نمونه اما بعضی وقتها دلم میگیرد خیلی زیاد وقتی احساس میکنی هیچ کس هوایت را ندارد .زندگی را در نهایت سختی شروع کردم حتی از ساده ترینها گذشتم شاید برای رضای خدا وشاید تعریف و تمجید دیگران اما نهایت چه شد هیچکس هوایت رانداشته باشد حتی الان.وقتی یه آشنا از پسر مجردش میگوید که سی و دو سال دارد و می نالد و شکوه اش را به ما میکند وقتی جواب میدهم خوب به ما هم سخت گذشت حقوق شوهرمان سی هزارتومن بود بیست و سه تومنش واسه قسط میرفت و طرف(مادر شوهر) میگوید سی تومن اون موقع هم سی تومن بود و تو نمیدانی به این آدم چگونه بفهمانی که قیمت یک دست لباس در سال 80بیست تومن بود و تو مجبور بودی یک ماه را با هفت تومن بگذرانی که حتی پول شام هم نمیشد و این وسط هیچ وقت نگذاشتی خانواده ات سر در بیاورند چون احتمال داشت همه یه جور دیگه نگاهت کنند در جامعه ای که همین لباس زیباست نشان آدمیت.
وقتی میبینی همه می نالند ولی در عمل همه بهتر از تو می پوشند و بهتر از تو میخورند ولی یه جوری حالیت میکنند که بله شما که وضعتان چنان است و بهمان و نمیدانند این وضع با اشکهای کودکانت و اجبار در کار کردنت و خون دلی که خوردی تا بچه ها بزرگ شدند و سلامتی که به پای این کار دادیبه این قیمت بدست آمده .اطرافم پر است از آدمهای که سالی سه گوشی عوض میکنن تا به روز باشند لباسهایی میپوشند و دیگران شیک پوش بودنشان و سلیقه اشان را به رخمان میکشند و نمیدانند که ما دلمان نمیاد پول را خرج اینکارها کنیم و میگوییم گناه دارد و این طرز تفکرما چقدر دمده شده است در جایی که همه دم از ایمان میزنند.
هیچگاه از کودکی و دورانی که گذشت یاد نمیکنم و چه سختیهایی که گذشت و چه سالهایی که میتوانست برایمان آینده ای درخشان رقم زند و در آتش سادگی خانواده و آتش بیار معرکه بودن انسانهایی که از سادگی خانواده سوءاستفاده میکردند چون میترسیدند ما بهتر از بچه های آنها شویم خیلی سخت است نمیگویم چون اگر بازگو شود عده ای هستند که بگویند اون موقع ها همه اینطور بودند اما نبودند عکسهای آن دورانها گواه است.خانواده ما همیشه برای آشناها زندگی میکرد خرج تحصیل دیگران ،بیماری دیگران و.... داده میشد و فرزند عزت و احترامی نداشت چقدر سرزنش شدیم برای کارهایی که نکرده بودیم چقدر دعوا خوردیم سر بچه های فامیل و....
اما دلتنگیم از دست خودم هست من که باسوادم چرا مانند قدیمیها هستم چرا بچه هایی فامیل به خانه ما میایند و زندگیمان را زیر و رو میکنند هیچ نمیگویم و سر بچه های خودم داد میکشم و بعد شبها از غصه خوابم نمیبرد چرا من به فکر بچه های مردم هستم وقتی چیزی برایشان میخرم میترسم بچه ای حسرتش را بخورد ولی دیگران برای سوزاندن دل بچه ها و فخر فروشی لباس تن بچه هایشان میکنند من نمیدانم باید چکار کنم ؟؟
مانند دیگران شوم که از من بر نمیاید و مثل دیگران نباشم نگاههای تحقیر آمیز را چه کنم ؟ واقعا نمیدانم؟
خدایا میدانی در دلم غصه هایی است و چه سختی هایی تا به اینجا رسیده ام اگر چه دیگران هر سنگی انداختند تا ما به جایی نرسیم ولی تو را شکر میکنم که تو هوای مرا داشتی و داری اگر تو نبودی هرگز به دانشگاه نمیرفتم اگر تو نبودی در محیط دانشگاه و خوابگاه هرگز راه درست را انتخاب نمیکردم اگر تو نبودی در راه بیمارستان تا خانه با آن راننده های نفرت انگیز هرگز سالم به خانه نمیرسیدم اگر تو نبودی هرگز نمیتوانستم بچه هایم را بزرگ کنم خدایا تو هوایم رو داشتی و الان هوایم را داشته باش که دلی را نشکنم فخر نفروشم متکبر نباشم آن چیزی باشم که تو دوست داری بی خیال دیگران.
خدایا الان چقدر سبک شدم و روحم آزاد گشت باید یکی را برای درد دل کردن پیدا میکردم خدایا تو میدانی و من خوشحالم که از دردهایم فقط تو میدانی چون اگر دیگران بدانند یا سرزنشت میکنند یا نصیحتت .خدایا صبرم را بیشتر کن .
امام صادق (ع)می فرماید :دعا تقدیر الهی را تغییر میدهد هر چند آن تقدیر قطعی و محکم باشد.
از خدا برای همه دوستانم بهترینها را میخواهم.
البته روم طرف دیگه بود ودستم برا حلقه دست کردن نزد داماد.
و دردمای چهل و چند درجه پیاده روی میکردیم تا کنار دریا باهم مسجد میرفتیم ولی خوب همسر در طول 7ماهی که عقد بودیم هرشب پای پیاده میومد خونه ما اینقد اومد که شهرداری مجبور شد کوچه پس کوچه های بین خونه ما تا اونها رو آسفالت کنه
و خودم هم از خواهرا خجالت کشیدم که هر وقت میان خونه ما مجبورن درد دلهای ما بشنون آقا ناهار نصف و نیمه خورده شد و من ظرفها رو شستم و آشپزخونه مرتب شد و من حالم خوب شد یه حدیث از پیامبر اسلام داریم که شب ظرف نشسته نداشته باشید که جایگاه شیطاین است .

میگه نگو اما شیطونه قویتره هی تشویقم میکنه منم حرف شطون
(واسه روحیه به نیلا نوشتم ها )
متوجه شدم همون آدم مومنها و خوبهای دوران بچگیم فقط شعار میدادند.و خودشون برا آدمهای های کلاس بیشتر احترام قائل بودند تا آدم خاکیهای مثل ما (الکی میگم بابا خاک تو کله من اگه برا اونها خاکی بودم )
البته نه به این شدت شکلک رو گذاشتم واسه خنده
خیلی وقتها شبها حالم بده به خدا التماس میکنم یه وقت عزرائیل رو نفرستی قربونش برم بیاد من رو ببره گناه دارم ببین خدا این سه تا دختر چی میشن و کلا عزرائیل بیخیال ما میشه میره.